بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
[ و شنید که مردى مى‏گوید « إنّا لِلَّهِ وَ إنّا إلَیْهِ راجِعُونَ » فرمود : ] گفته ما « ما از آن خداییم » اقرار ما است به بندگى و گفته ما که « به سوى او باز مى‏گردیم » اقرار است به تباهى و ناپایندگى . [نهج البلاغه]
امروز: یکشنبه 16 تیر 1387
   1   2   3      >

 



 



 



 


 


برسنگ قبر من بنویسید خسته بود


اهل زمین نبود نمازش شکسته بود


برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود


تنها از این نظر که سراپا شکسته بود


بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود


چشمان او که دائماً از اشک شسته بود


بر سنگ قبر من بنویسید این درخت


عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود


بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر


پشت دری که باز نمی شد نشسته بود


 



کودکی پرسیدم عشق چیست؟




                                  گفت: ******   بازی



 


از نوجوانی پرسید عشق چیست؟



 


                                  گفت:****** رفیق بازی



 


از جوانی پرسیدم عشق چیست؟



 


                                  گفت:****** پول و ثروت



 


از پیرمردی پرسیدم عشق چیست؟



 


                                  گفت:****** عمر



 


از عاشقی پرسیدم عشق چیست؟



 


                             چیزی نگفت****** آهی کشید و سخت گریست




 


 


 


 



*** www.reza2ji2.parsiblog.com ***


 نوشته شده توسط رضا در شنبه 18/3/1387 و ساعت 5:17 عصر | نظرات دیگران()

با سلام به نویسنده گان عزیز اگر زحمتی نیست یک مطلب بفرستید تا بدونم که شما هم در جریان هستید تا خدا نکرده حق یکی زایع نشه خواهشم اینه  یک مطلب بفرستید اگر مشکلی برایتان پیش امده که نمی تونید مطلب بفرستید بهم بگید


  تازه ترین خبر ها


سارا نیکنام از لیست نویسندگان حذف شد بدلیل اینکه خودش خواسته  اگه سارا جان خواست دوباره برگرده ما دوباره قبول میکنیم


 یک نویسنده دیگه به لیست نویسندگان اضافه میشه با نام رضا


 


منتظر خبر ها ی ما باشید


 اگر چیزی میخواین بگین بزارم


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در شنبه 11/3/1387 و ساعت 1:27 صبح | نظرات دیگران()

 



در راهی قدم گذاشته ام که دیگر توانایی و امکان برگشت برایم


میسر نیست و کتابی را پیاپی خوانده ام  که مقدورم نیست جملات


رسای آنرا هرگز از خاطرم  بزدایم         راه عشق و کتاب محبت


اینها هستند  مسیر و خط مشی زندگی  و آرمان جوانی من . اگر چه


نمیتوانم اقرار کنم به اینکه راهی هموار دارم و افکاری راهوار ولی


هرچه هست برایم لذتی بسیار دارد و ارزش  بی انگار از سوختن لذت


میبرم و لهیب فراغ را بجان میخرم .  چون امیدوار هستم که این


بارسنگین را بمنزل خواهم رسانید .


در گذشته که نه تو بودی و نه این غمهای بسیار . زندگی برایم


سرابی بیش نبود و در کوره راه های حیات مزارهایی خاموش هدایتم


میکردند  حالیا جملگی نشاط گشته اند و انبساط . همه شادی گشته اند


و مبادی سعادت و تو نسیم فرات .


 


 


اشک من دیگر نمی خشکد  بروی دیده محزون من


مرغک روحم نمی گیرد پر از روی دل لیلای من


لحظه ای قلبم  نمی ماند ز  درد و آه و اندوه و ستم


آتش عشقم  نمی کاهد  در این تاریکی بی چون من


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در چهارشنبه 8/3/1387 و ساعت 2:1 عصر | نظرات دیگران()

 


پس از سالها زندگی کردن به معنای مختص کلمه احساس مینمایم


که مدتی است زندگی جاوید یافته ام.


با تغجیل در مسیری شتافته ام که در بازی عشق قلب خویش را باختم.


بر طبل حجیم زندگی نوای فریفتگی مطلق نواخته ام و تا بدانجا پیش


رفتم که از سرنوشت باکی ندارم و از تسلسل نگرانیها واهمه ای .


چون قلبی چاک دارم و روانی از آلودگی پاک و دیدگانی تهی


از تاثر رنجها و تا بناک . آری


تو بودی که دریچه خوش نقش و نگار زندگی پایدار را برویم


گشودی و تو بودی که دل و جانم را ربودی و بر فراز انوار زرفام


ماهتاب ورای جمیع غم های زندگی با آنها شادمان غنودی


دیگران در طلب این این ماء معین جان دادند ولی من برای شعف


تو ماه زمینی روانم را نثار کردم پس تو برتر از آب حیاتی که مرا این   


چنین بالاتر از پرواز  خیال  در اوج رفقت جای دادی


از وجود تو و از لطف و صفای ذیجود تو که با آن بزرگواری


بی چون بمن مسجون بلا دادی سپاسگزارم  . افتخار میکنم و جاودانه


باقی خواهم ماند.


 


 


من به غیر از چشم گریان و چنین قلبی حزین


کی توانم خود نثار مقدمت  دارم جز این


گر تو میسوزی به سازم یا که میخواهی مرا

پای خود بر نه  در ویرانه ای سرد و غمین
 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در چهارشنبه 8/3/1387 و ساعت 2:16 صبح | نظرات دیگران()

بهار گذشته . ولی خزان زندگی من زودتر و سریعتر گذشت چنان در جذبه عشق فرو رفته بودم که شمارش ایام از کفم خارج شدند


و گردش چرخ نیلوفری را از یاد بردم مکامن حیات که زمانی چند با تلؤلؤ محبت منور  گشته بود یکباره در ظلمات غرق شد .


گاه دوری فرا رسید و جام صبوری لبریز شد هدهد عشق از


شاخسار کلبه ام پرید و رفت و پیام عشق تورا دیگر باز نیاورد .


شهباز امیدم که در اوج امکان پرواز مینمود یک باره با تیر


زهر آلود هجران فرود آمد و شهناز حیاتم طعم تلخ ناکامی را پیاپی 


چشید . تا بدانجا که ایام شتا فرا رسید و مرغ بقا که در کنج جسم


ناتوانم لانه کرده بود دیگر دمی باز نداد خاموشی گزید و نغمه های


عشق زندگی را بدست فراموشی سپرد


اینک در این ایام بلا گرفتار آمده ام و مفری نمیابم . اما آرزو


چنین دارم که باردیگر وجودم و روحم در واپسین اشعه های زندگی


ترا باز یابد .


 


شهناز توِئی جلوه گه ناز تو ای تو


هم عشوه گر و فتنه و طناز تو ای تو


هم ماه منی هم مه کنعان جهانی


هم تشنه لب چشمه هر راز تو ای تو 


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در جمعه 27/2/1387 و ساعت 6:17 عصر | نظرات دیگران()

زندگیم آرام و دل انگیز نبود که تو با اینهمه فسونکاری بدتر از آتش که بود نمودی ولی با تمام غمهایی که بمن میدهی و با وجود تمام دردهایی که از هجران تو با وجود من آمیخته دوستت دارم


بار اول که ترا دیدم قلبم طپید و نشاط و جوانیم از من رمید


بار دوم امیدی بی نهایت که از چشمهای  تو ساطع بود در کورانی از لذت و شادی و وصال غرقم کرد .


بار سوم غمهای زمانه با قدرت لایزال خویش در دلم جای گرفت و احساس کردم که ترا هرگز نخواهم توانست بدست بیاورم.


 


و بار چهارم طومار جوانیم  با آنچه که از نگاهت  یافتم در هم پیچید به سوی  ورای شادیها  شتافتم  و آن را که زنده دل های جهان کامیابی اش مینامند .


یکباره از دست دادم                     روح و قلبم مرد و راه دیار عدم سپرد تو مرا از درگاهت رانده بودی و این برایم دردی غیر قابل تحمل بود. چکنم که جوانه ای از امید را هنوز با خودنا به دل بار نیاورده.


بدست باد خزان سپردم  و از میانش بردم . چون تو باغبانش بودی و هیچگاه تصورش را هم نمیکردم که اینگونه بیرحم و سنگدل باشی


 


قلبی که ز عشق دست خورده


چون جام شکسته بست خورده


گرداغ شود و یا که سنگین


در چنگ فنا شکست خورده


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در پنجشنبه 26/2/1387 و ساعت 9:47 عصر | نظرات دیگران()


از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل پاییز سرد سردم
من که تو بن بست غربت زخمی از آوازدردم
فکر چشمای تو بودم به خود اعتنا نکردم
شب عاشقونه من که حروم شد
مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در یکشنبه 22/2/1387 و ساعت 8:54 عصر | نظرات دیگران()

یک دوست معمولی هیچگاه نمی تواند گریه تو را ببیند.

یک دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر می شود
.

دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمی داند
.

دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی داشته باشد
.

دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو می آ ورد
.

دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند
.

دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود
.

دوست واقعی می داند که بعد از یک مرافعه دوستی شما محکمتر می شود
.

دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو میماند.


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در یکشنبه 22/2/1387 و ساعت 8:52 عصر | نظرات دیگران()

عشق یعنی خواستن اما نگفتن
عشق یعنی سوختن اما ساختن
عشق یعنی طغیان دل، اما لب فروبستن
عشق یعنی راز، رازی که حتی معشوق نداند
عشق یعنی روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن
عشق یعنی چون خورشید تابیدن بر شبهای دوست
عشق یعنی چون برف ذوب شدن بر غمهای دوست
عشق یعنی با چشم سخن گفتن و با حسرت لب فرو بستن


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در یکشنبه 22/2/1387 و ساعت 8:51 عصر | نظرات دیگران()
 + *****

کاش میدانستی، بعد از آن دعوت زیبا
به ملاقات خودت
من چه حالی بودم
خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل باز پرید
من سراسیمه به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت
هر چه باشد، بلد راه تویی
ما یک عمر بدین خانه نشستیم وتو
تنها رفتی
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود

گویا با من بنشسته دگر کاری نیست
جای ماندن چون دگر نیست،
از اینجا بروم
مژده دادم به نگاهم، گفتم:
نذر دیدار قبول افتاده است

و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته، آبرویم نبری

عقل، شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنیم
!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس

نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست،
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
...
وه چه رویای قشنگی دیدم
خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دریابم
که تو در خواب، مرا خواهی خواست
که تو در خواب، مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت:
تو به دیدارمن آ

آه، کاش میدانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به میهمانی دیدار تو می اندیشم ..


 نوشته شده توسط پیمان.عبدی در یکشنبه 22/2/1387 و ساعت 8:50 عصر | نظرات دیگران()
   1   2   3      >
 لیست کل یادداشت های این وبلاگ
[18/3/1387- 5:17 ع] اولین آپ عشقولانه ی رضا
[11/3/1387- 1:27 ص] سلام نویسندگان عزیز
[8/3/1387- 2:1 ع] امید زندگیم
[8/3/1387- 2:16 ص] معبود مهربانم
[27/2/1387- 6:17 ع] دلبر عزیزم
[26/2/1387- 9:47 ع] زندگیم آرام و دل انگیز نبود
[22/2/1387- 8:54 ع] سهم من
[22/2/1387- 8:52 ع] دوست
[22/2/1387- 8:51 ع] عشق یعنی
[22/2/1387- 8:50 ع] *****
[22/2/1387- 8:48 ع] تو...
[21/2/1387- 5:5 ع] خود کشی....
[20/2/1387- 1:10 ع] ای خدای بزرگ
[19/2/1387- 12:2 ع] چه دنیای نامردی داریم....
[15/2/1387- 3:29 ع] .......
[همه عناوین(346)][آرشیو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ

بالا